برچسب:
نویسنده: باربد حبیبی
برچسب:
نویسنده: باربد حبیبی
غمش از لشگرش بزرگتر است
خنجر از حنجرش بزرگتر است
زینب از بس که داغ دید انگار
خیلی از مادرش بزرگتر است
چه کند با علی اصغر که
نیزه ها از سرش بزرگتر است
چه کند با علی اکبر که
سرش از پیکرش بزرگتر است
هر قدر تیر حرمله دارد
از سر اصغرش بزرگتر است
اربا اربا... همین بگویم که
اصغر از اکبرش بزرگتر است
خوش به حال کسی که از انگشت
کمی انگشترش بزرگتر است
محمدحسین ملکیان
برچسب:
نویسنده: باربد حبیبی
برچسب:
نویسنده: باربد حبیبی
برچسب:
نویسنده: باربد حبیبی
برچسب:
نویسنده: باربد حبیبی
برچسب:
نویسنده: باربد حبیبی
بعد از هزار دور به من هم عجب رسید
جانم به لب رسید که جامم به لب رسید
بر روی آفتاب تو موی سیاه ریخت
یاللعجب چگونه در این صبح، شب رسید؟
روز نخست، نوبت تقسیم تاب و تب
تابش به موی تو، به من خسته تب رسید
وصل تو واجب است و خیال تو مستحب
صد شکر دست من به همین مستحب رسید
بختم سیاه گشت ز داغ تو، تلخ نه
این هم شباهتی که به من از رطب رسید
علی مقدم (عاصری خراسانی)
برچسب:
نویسنده: باربد حبیبی
برچسب:
نویسنده: باربد حبیبی
برچسب:
نویسنده: باربد حبیبی